به گزارش “راهبرد انرژی“، تغییر رویکرد ایالات متحده به جنگ اقتصادی مبتنی بر تحریمها و محاصره، واشنگتن را دقیقاً در همان موقعیت ژئوپلیتیکی قرار داده است که از همان ابتدا به دنبال آن بود.
در «استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵»، ایالات متحده همچنان قدرت مسلط است. این سلطه را به طور مستقیم در مدار استراتژیک خود یعنی آمریکای شمالی و جنوبی اعمال میکند، اما حق ایجاد تنظیمات ژئوپلیتیکی مداوم را برای محافظت از منافع گستردهتر خود در دو حوزه دیگر (آسیای شرقی و اروپا) را محفوظ میدارد.
چین به عنوان یک نگرانی فوری برای امریکا مطرح است. ایالات متحده نفوذ دیرینهای را که بر قدرتهای بزرگ اروپا دارد، بر چین ندارد و از مزیت اقتصادی و نظامی قاطعی که بر روسیه دارد، برخوردار نیست. اما چین یک نقطه ضعف ساختاری دارد: با توجه به ذخایر ناچیز نفت و گاز خود، باید انرژی خود را از خارج از کشور تأمین کند. خاورمیانه همچنان منبع اصلی هر دو در جهان است.
بنابراین سالهاست که محور سیاست منطقهای پکن، تأمین امنیت انرژی است. الگوی این امر «ابتکار کمربند و جاده» بوده است که از توافقنامههای همکاری جامع و گستردهای با قدرتهای خاورمیانه برای تضمین دسترسی به میادین نفت و گاز در ازای سرمایهگذاریهای گسترده چین استفاده کرده است.
از دیدگاه واشنگتن، رابطه پکن و ایران به این کشور تسلط بر مسیرهای حیاتی ترانزیت نفت و گاز طبیعی مایعشده تنگه هرمز و تنگه بابالمندب را میدهد. همانطور که رویدادهای اخیر نشان داده است، کنترل بر این دو شریان حیاتی تجارت انرژی جهانی، اهرم ژئوپلیتیک عظیمی را به هر کشوری که آن را در اختیار داشته باشد، اعطا میکند. از موضع ایالات متحده، قابل درک است که ایران نمیتواند این کار را در عمل انجام دهد درحالی که چین در پشت صحنه کنترل اوضاع را در دست دارد.
منافع واشنگتن در این است که اطمینان حاصل کند کنترل هر دو تنگه کاملاً از دسترس پکن خارج میماند – چه از طریق حضور نظامی مستقیم، چه از طریق هرگونه توافق نهایی با ایران، یا از طریق ترکیبی از این دو. در نتیجه اگر این استراتژی واقعاً در حال اجرا باشد، کاهش قیمت نفت، گاز و بنزین به یک نگرانی ثانویه تبدیل میشود؛ هدف اصلی، تبدیل تنگه هرمز به یک اهرم ژئوپلیتیک است.
بنابراین محاصره ایران توسط آمریکا استراتژیک است، نه تصادفی، و هدف آن تضمین کنترل بلندمدت بر گلوگاههای کلیدی انرژی مانند تنگه هرمز است. این اقدامات را میتوان بخشی از یک استراتژی جهانی گستردهتر دانست، که در آن ایالات متحده نفوذ خود را بر چندین گلوگاه استراتژیک در سراسر جهان تقویت میکند، حتی اگر این به معنای افزایش ساختاری قیمتن نفت باشد.